زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 1 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه بیست و یکم

برای دخترکم سلام عزیز مامان خوبی گلم دیشب تست کردیم و متوجه شدیم که شما نیومدید تو دل مامان.... حال مامان خیلی گرفته شد ولی  به روی خودش نیاورد.... دوست داشت بره خونه عمه صدیقه.... اما وقتی زنگ زد فهمید که همه خونه خاله هستن و هیچکس هم به ما نگفته  البته بار اولشون نیست که اینجوریه  ....  مثل اینکه فقط من میخوام همه با هم باشیم  ... ولی خب دیشب دلم خیلی گرفت....  هر چی باشه اونا دختر بابا حسین هستن دیگه .... یه ذره هم که ارث ببرن   باید انتظار این چیزا رو داشت ..... درست مثل بابا حسین مامانم .... دلم صاف نمیشه ... مامانتو ببخش که تو وبلاگت این چیزا رو مینویسه  ... از غصه اش مینویسه .. خب چیکا...
9 آبان 1391

نامه بیستم

سلام عزیزکم امروز دلم میخواد دخترکم صدات کنم  نمیدونم چرا دختر گل مامان  پیام  همکارم تو چارگون رو خوندم میدونی چی نوشته بود؟؟ (((ابراز عشق برای من هزینه ای  در بر ندارد، اما برای مخاطب من بسیار گرانبهاست. امروز نسبت به فردی ابراز عشق می  کنم.))) گلکم نظر تو در مورد این جمله چیه تو که میدونی مامانت از همه بیشتر به این چیزا اعتقاد داره  اما.......... اما مردم اعتقاد ادم رو از بین میبرن دختر گلم قلب مامانت زخمه  یه زخم عمیق داره که هر روز داره خونابه ازش میاد و مامانت نمیذاره کسی متوجه بشه دیشب بابات به عمو گفت که بابایی حسین به من چی گفته دخترم  نمیتونم بگذرم  ... نه اشتباه نکن م...
7 آبان 1391

نامه نوزدهم

سلام مامانی خوبی عزیزم مامانم  امروز هم پری نیومد و من بابا رو به بودن شما تو دلم امیدوارتر کرد اما خب یه حسی هم بهم میگه اینقدر دل خودتو خوش نکن  میترسم زیادی بهت فکر کنم  بعد از پری شدن تمام روحیه ام بهم بریزه امروز با بابا رفتیم کبابی شاطر مصطفی کباب خریدیم و خوردیم خیلی خوشمزه بود منم همش به بابایی میگفتم من که کباب نمیخوام  شــــــــــــــــاهزاده میخواهد الهی قربونت برم که اگه بیای دنیا رو به پات میریزم
6 آبان 1391

نامه هجدهم

سلام مامانم خوبی عزیزم فدای تو و ناز و نوزت بشم که نمیای پیش من گلکم امروز دهمین روزه که امپولم رو زدم ولی هنوز پری نیومده ممکنه که تو اومده باشی تو دل مامانی؟؟؟؟
5 آبان 1391

نامه هفدهم

سلام عزیز دل مامان الهی من قربونت برم که تو دنیا هیچکیو مثل تو ندارم عزیز دلم  خودت که حتما میدونی و فهمیدی که چی شده دیدی بابایی حسین چی گفت........ دیدی  چطوری  همه چیز رو نادیده گرفت.... دیدی  چطوری چشماش رو بست و به همه چیز و به من پشت کرد ..... دیدی  ؟؟؟؟؟؟؟؟   تو هم با من گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟  اخه گریه بی صدا چه فایده داره؟؟؟؟؟ دلم یه گریه از ته دل میخواد یه ضجه بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دنیا صدای گریم رو بشنوه..... اخه اونا دنیای من بودند  .... همیشه بادیدنشون شاد شاد میشدم شادیای خودم رو باهاشون تقسیم میکردم بابایی حسین مثل بابای خودم بود ... از ...
30 مهر 1391

نامه شانزدهم

سلام عزیز دل مامان چقدر خوبه که تو رو دارم که باهات حرف بزنم احساس میکنم تو هر روز اینجا منتظر منی که بیام باهات حرف بزنم امشب یه شب خیلی سخت بود  خیلیــــــــــــــــــــــــــِی  سخت عزیز دل مامان  عمه امروز کارتهای عروسی رو پخش کرد  دیشب بابات تو فکر بود که موضوع شوهر عمت رو به بابای حسین بگه یا نه  که ای کاش میگفت امشب که عمه صدیقه اینجا بود  عموت به بابا زنگ زد و گفت که موضوع رو به بابایی حسین بگه اولش به عمه اینا گفتیم  باورشون نمیشد  عمه هم کلی سرزنش کرد که چرا زودتر نگفتیم اخه نمیشد ... اونا وضع ما رو نمیدونستن ...  یه چیزی بین بهت و ناباوری  انگار که نباید این مشکل وجود د...
28 مهر 1391

نامه پانزدهم

سلام عزیز دل مامان چند روز پیش خوابت رو دیدم خواب دخمل ناز که تو بودی و میخواستن به من بابا بدنش خوابیده بودی رو زمین و وقتی من رو دیدی چنان خودتو لوس کردی که دلم غش رفت برات و عاشقت شدم بابات اومد  اول میگفت نمیخوام ولی بعدش که دیدت  وااااااااااااااااااای  خیلی دوست داشت اصلا ازت جدا نمیشد ای کاش تو واقعیت هم پیش من میومدی و میموندی
24 مهر 1391

نامه پانزدهم

سلام عزیز دل مامان محرم خیلی نزدیکه  پارسال روز حضرت علی اصغر رفتیم مصلی چقدر لباس علی اصغری خریدم برات... امسال که قسمت نشد بپوشی  ولی سال دیگه هستی که بپوشیشون؟؟؟ مامانی معصوم خیلی نذرها برات کرده هاااااااااااااا میخواد بره پارچه مشکی بخره اگه تو امسال محرم تو دل مامانت بودی که یه روضه برای حضرت علی اصغر تو خونه ننه میگیره  و مصلی تهرون هم شیرینی میده زیاد وقت نداری ها.....................  یه ماه مونده گلم
23 مهر 1391

نامه چهاردهم

یه وقتایی حس میکنم یه سری از کلمه ها در مورد من صدق نمیکنه و بهم اصلا نمیاد کلماتی مثل :::  بچم--- حاملگی---- زایمان---- شیر دادن-----مامان و یه عالمه کلمه دیگه از این جنس
22 مهر 1391

نامه دوازدهم

سلام عزیز دل مامان دیروز یه عالمه برات نوشتم   ولی وقتی اومدم پای کامپیوتر همش پریده بود احساس میکنم که یکی مطلبام رو خونده   اینم شانس من  هرجایی که دلم میخواد حرفام رو بنویسم یکی پیدا میشه و لو میره  ای کاش حداقل خودش بیاد وبهم بگه که من بدونم کی اینجا رو خونده و کمی خیالم راحت بشه فعلا مینویسم ولی شاید بعدا ادرس رو عوض کنم  هر چند که این ادرس رو خیلی دوست دارم   از اینجا گفته بودم که پریشب شب خیلی بدی بود  من بابا سر موضوع بیخود بحث کردیم و من واقعا غصه خوردم  دیشب که با بابا صحبت میکردیم بهم گفت که تقصیر خودته  دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم  خیلی خسته ام و اصلا حوصله زندگی کردن ن...
21 مهر 1391